سید السادات الاعاظم پسر ارشد امام موسی کاظم(ع) بود. در پس شهادت امام، مردم به سنت قومیت بر در خانه‌اش حلقه زدند و بیعت کردند و ایشان نیز بیعت را پذیرفت،‌ پس آنگاه گفت: ای جماعت! شما با من بیعت کردید و من خود در بیعت برادرم علی‌بن موسی هستم و در شأنش همین بس که هر کس به قیمت بیعت نتوانست او را بخرد و به خرد آنچنان آراسته بود که راه وسوسه را بر خود بسته بود.

شیراز خود کربلایی دیگر شد و محل تلاقی کفر و باور شد و عاقبت مقتل و مشهد جمع کثیری از برادرزادگان و خویشان و شیعیان جناب احمد بن موسی شد و در انجام، نهضت ناکام خونخواهی برادرش امام رضا را با شهادتش به فرجام رساند. به خدعه، او را کشتند و خانه بر سرش خراب کردند اما؛ دشمنت کشت ولی نور تو خاموش نشد.

آری در این شهر: غریبانه قبری نهان بوده است / نهان‌تر، چو در جسم، جان بوده است

انصاف را که: خاموش نخواهد شد نور ولید حیدر / حتی اگر از آتش، مانده تل خاکستر

و این مضجع مقدس در زمان امیر عضدالدوله دیلمی نه به طریق مکاشفه که به طرز معارفه، خود را معرفی نمود و این سعادت عضدالدوله بود.

در آن مخروبه تل سنگ و خاشاک / چراغی روشن است از سوی افلاک

که اینجا خفته مردی در دل خاک / که باشد از تبار گوهری پاک

و پیرزن فریاد زد همان که به چشم پاک بر آن چراغ ملکوتی نظاره کرده بود: شاه، چراغ! و از آن پس او را شاهچراغ نامیدند و به نوزش نازیدند.

هنوز فصل کوچ نیست! اما بار و بنه را مهیا کنید و ره‌توشه شفاعت فردا!

عالم، عالم کوچ است، مهیا باشید! برای شما کوچ‌گران و اطراق‌گزینان، گردآوردگان و گردآمدگان آرزوی کسب شفاعت این آل براعت را دارم.

توفیق، رفیق طریق عزت و اعتبار و انصارتان باد