دانلود مجموعه سخنرانی از استاد ماندگاری - بر بال سخن

متن و ترجمه حکمت 111 نهج البلاغه + تفاوت اخلاقی مردان و زنان

جکمت های نهج البلاغه حضرت علی علی السلام
متن و ترجمه حکمت  111 نهج البلاغه

تفاوت اخلاقی مردان و زنان

متن و ترجمه حکمت های نهج البلاغه


‿︵❀❀❀❀❀❀‿‿︵




خِيَارُ خِصَالِ النِّسَاءِ شِرَارُ خِصَالِ الرِّجَالِ - الزَّهْوُ وَ الْجُبْنُ وَ الْبُخْلُ - فَإِذَا كَانَتِ الْمَرْأَةُ مَزْهُوَّةً
لَمْ تُمَكِّنْ مِنْ نَفْسِهَا - وَ إِذَا كَانَتْ بَخِيلَةً حَفِظَتْ مَالَهَا وَ مَالَ بَعْلِهَا - وَ إِذَا كَانَتْ جَبَانَةً فَرِقَتْ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ يَعْرِضُ لَهَا
(اخلاقی، علمی) و درود خدا بر او، فرمود: برخی از نيکوترين خلق و خوی زنان، زشت‌ترين اخلاق مردان است، مانند، تکبّر، ترس، بخل، هر گاه زنی متکبّر باشد، بيگانه را به حريم خود راه نمی‌دهد، و اگر بخيل باشد اموال خود و شوهرش را حفظ می‌کند، و چون ترسان باشد از هر چيزی که به آبروی او زيان رساند فاصله می‌گيرد.

متن و ترجمه حکمت 62 نهج البلاغه + فلسفه احکام الهی

جکمت های نهج البلاغه حضرت علی علی السلام
متن و ترجمه حکمت 62 نهج البلاغه

فلسفه احکام الهی

متن و ترجمه حکمت های نهج البلاغه


‿︵❀❀❀❀❀❀‿‿︵





وَ قَالَ ع الصَّلَاةُ قُرْبَانُ كُلِّ تَقِيٍّ - وَ الْحَجُّ جِهَادُ كُلِّ ضَعِيفٍ - وَ لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ زَكَاةٌ وَ زَكَاةُ الْبَدَنِ الصِّيَامُ - وَ جِهَادُ الْمَرْأَةِ حُسْنُ التَّبَعُّلِ
(اخلاقی، معنوی)
و درود خدا بر او، فرمود: نماز، موجب نزديکی هر پارسايی به خداست، و حج جهاد هر ناتوان است. هر چيزی زکاتی دارد، و زکات تن، روزه، و جهاد زن، نيکو شوهر داری است.

متن و ترجمه حکمت 56 نهج البلاغه + روانشناسی زن و مرد

جکمت های نهج البلاغه حضرت علی علی السلام
متن و ترجمه حکمت 56 نهج البلاغه

روانشناسی زن و مرد

متن و ترجمه حکمت های نهج البلاغه


‿︵❀❀❀❀❀❀‿‿︵





وَ قَالَ ع غَيْرَةُ الْمَرْأَةِ كُفْرٌ وَ غَيْرَةُ الرَّجُلِ إِيمَانٌ
(علمی، اخلاقی) و درود خدا بر او، فرمود: غيرت زن، کفر آور، و غيرت مرد نشانه ايمان اوست.

متن و ترجمه حکمت 54 نهج البلاغه + روانشناسی قبائل قريش

جکمت های نهج البلاغه حضرت علی علی السلام
متن و ترجمه حکمت 54 نهج البلاغه

روانشناسی قبائل قريش

متن و ترجمه حکمت های نهج البلاغه


‿︵❀❀❀❀❀❀‿‿︵





وَ سُئِلَ ع عَنْ قُرَيْشٍ فَقَالَ - أَمَّا بَنُو مَخْزُومٍ‏ فَرَيْحَانَةُ قُرَيْشٍ - نُحِبُّ حَدِيثَ رِجَالِهِمْ وَ النِّكَاحَ فِي نِسَائِهِمْ - وَ أَمَّا بَنُو عَبْدِ شَمْسٍ فَأَبْعَدُهَا رَأْياً - وَ أَمْنَعُهَا لِمَا وَرَاءَ ظُهُورِهَا - وَ أَمَّا نَحْنُ فَأَبْذَلُ لِمَا فِي أَيْدِينَا - وَ أَسْمَحُ عِنْدَ الْمَوْتِ بِنُفُوسِنَا - وَ هُمْ أَكْثَرُ وَ أَمْكَرُ وَ أَنْكَرُ - وَ نَحْنُ أَفْصَحُ وَ أَنْصَحُ وَ أَصْبَحُ
(علمی، اجتماعی، تاريخی) و درود خدا بر او، فرمود: (از قريش پرسيدند) امّا بنی مخزوم، گل خوشبوی قريشند، و که شنيدن سخن مردانشان، و ازدواج با زنانشان را دوست داريم، امّا بنی عبد شمس دورانديش‌تر، و در حمايت مال و فرزندان توانمندترند که به همين جهت بد انديش‌تر و بخيل‌تر می‌باشند، و امّا ما (بنی هاشم) آنچه را در دست داريم بخشنده‌تر، و برای جانبازی در راه دين سخاوتمندريم. آنها شمارشان بيشتر امّا فريب کارتر و زشت روی‌ترند، و ما گوياتر و خيرخواه‌تر و خوش‌روی تريم.

ولادت امام موسی کاظم علیه السلام

ولادت امام موسی کاظم علیه السلام

امام موسی

به نظر می رسد که روستای ابواء واقع در بین مکه و مدینه بیش از سایر اماکن قافله های حجاج اهل بیت را به سوی خود جلب می کرد زیرا آرامگاه مادر پیامبر آمنه دختر وهب در آنجا قرار داشته است .

در راه بازگشت از حج بیت الله الحرام (بحارالانوار، ج 48، ص 4، المحاسن، ج 2، ص 418) قافله امام ابو عبدالله الصادق (علیه السلام) در این روستا توقف کرد . آن روز بنابر مشهورترین روایات 7 صفر سال 128 هـ .ق بود که امام برای میهمانانش سفره غذا گسترده بود که پیکی از جانب زنانش به سوی او آمد تا مژده ولادت خجسته فرزندش را به وی برساند .

در روایتی که از منهال قصاب نقل کرده اند آمده است :

«به قصد مدینه از مکه بیرون شدم و همین که به ابواء رسیدم شنیدم که امام صادق (علیه السلام) صاحب فرزند شده است . من زودتر از آن حضرت به مدینه وارد شدم و ایشان یک روز پس از من به مدینه رسید . ایشان (به خاطر ولادت نوزاد) سه روز به مردم طعام داد و من نیز یکی از کسانی بودم که بر سفره طعام امام حاضر می شدم و چنان غذا می خوردم که تا روز بعد نیازی به غذا نداشتم و روز بعد باز بر سفره او حاضر می شدم . من سه روز از طعام آن حضرت خوردم و تا فردا هیچ غذایی نمی خوردم» . . .

بر روی ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه نوشته

پیامک زیبا برای روز عرفه

پیامک زیبا برای روز عرفهاین روزها

چه روزهای با عظمتی است؛

موسی به طور می رود

و فاطمه به خانه علی،

ابراهیم با اسماعیل به قربانگاه،

محمد با علی به غدیر

و حسین با تمام هستیش به کربلا!

روز عرفه و عید قربان مبارک.

حدیثی زیبا از امام صادق(ع)  در مورد دوست  + دو زبانه

حدیثی زیبا از امام صادق(ع)  در مورد دوست  + دو زبانهزیاد عیب دوست خود را جستجو مکن،

وگرنه همیشه بی دوست خواهی ماند،

زیرا احدی خالی از عیب نیست. 

"امام صادق(ع)"

‿︵❀❀❀❀❀❀‿‿︵

Do not search too much flaw your friend,Otherwise Can not find a friend Because no one is without flaw.
"Imam Sadiq (AS)"


سالروز ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س) مبارک

سالروز ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س) مبارک

‿︵❀❀❀❀❀❀‿‿︵

در شب اول ذیحجه

که هلال ماه با کرشمه خودنمایی می کرد،

خورشید

به خانه علی علیه السلام وارد شد

باد صبا همه را خبر رسانید که:

زیور ببندید؛

نور با نور پیوست

و جهان روشن شد.

‿︵❀❀❀❀❀❀‿‿︵

سالروز ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س) مبارک

سالروز ازدواج حضرت علی و فاطمه

سالروز

پاکترین،

زلالترین،

شادترین

و مقدس ترین پیوند هستی

مبارکباد

وفاداری پیرمرد

داستان پیرمرد وفادار
وفاداری پیرمردپیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را می شناسم

شاه کلید زندگی از دیدگاه شیخ حسنعلی نخودکی

شاه کلید زندگی از دیدگاه شیخ حسنعلی نخودکی
جوانی نزد شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی آمد و گفت سه قفل در زندگی ام وجود دارد و سه کلید از شما می خواهم.
-قفل اول اینست که دوست دارم یک ازدواج سالم داشته باشم.
-قفل دوم اینکه دوست دارم کارم برکت داشته باشد.
-قفل سوم اینکه دوست دارم عاقبت بخیر شوم.
شیخ نخودکی فرمود برای قفل اول، نمازت را اول وقت بخوان. برای قفل دوم نمازت را اول وقت بخوان. و برای قفل سوم نمازت را اول وقت بخوان.
جوان عرض کرد: سه قفل با یک کلید؟؟!
شیخ نخودکی فرمود : نماز اول وقت شاه کلید است!

ارسال شده توسط :

http://www.bdm-uast.blogfa.com/

دانلود ۵4 سخنرانی از استاد مهدی دانشمند

 دانلود ۵۵ سخنرانی از استاد مهدی دانشمند

موضوع



بازدید
 موسیقی و شطرنج

۱۶۲۱ بار
 نام نیک

۵۰۴ بار
 نقشه های دشمن

۳۹۲ بار
 نماز

۶۶۴ بار
 نامه جوان

۵۹۶ بار
 نامه زندگانی

۲۴۶ بار
 ناشکری

۳۴۷ بار
 نظریه یهود

۳۱۳ بار
 نظریه های ازدواج

۳۶۱ بار
 نشانه های بهشت

۲۸۹ بار
 نیکوکاران و زیانکاران۱

۱۸۵ بار
 نیکوکاران و زیانکاران ۲

۱۹۱ بار
 نسخه بهداشتی

۲۱۲ بار
 عبودیت

۱۹۵ بار
 پاک چشمی

۳۴۰ بار
 پاداش نیک و بد

۱۷۱ بار
 پاک دامنی

۲۱۵ بار
 پسر خار کن

۲۹۱ بار
 راجع به جوانان

۲۷۳ بار
 ریا و تظاهر

۲۰۶ بار
 روحانیت و مردم

۱۶۹ بار
 روشنفکری تقوا

۱۴۰ بار
 صدقه دادن

۲۱۴ بار
 سلمان

۱۷۴ بار
 سرگرمی های انحرافی

۲۸۹ بار
 صفات انسان

۱۶۱ بار
 شرایط همسر

۳۲۸ بار
 شرایط خواستگاری

۳۵۹ بار
 شرک

۱۴۴ بار
 شیوه سخن گفتن

۲۶۸ بار
 سفره عقد

۲۳۵ بار
 سخن خوب

۱۶۹ بار
 سکوت

۱۸۹ بار
 تقوای زبان

۱۸۸ بار
 ترقی و کمال انسانیت

۱۳۶ بار
 تربیت انسان

۱۴۴ بار
 تربیت خانواده

۱۶۲ بار
 تربیت فرزند

۲۱۹ بار
 تربیت اسلامی

۱۴۱ بار
 تاریخچه ازدواج

۱۶۸ بار
 توجه در نماز

۲۷۴ بار
 تولد امام حسین(ع)

۱۵۵ بار
 توبه جوانان

۳۲۵ بار
 ولایت علی(ع)

۲۱۳ بار
 ویژگیهای امام حسین(ع)

۲۱۳ بار
 ورود به زندگی

۱۴۶ بار
 زن و زیبایی

۴۳۸ بار
 زندگی دنیا

۱۵۳ بار
 زندگی و مرگ

۲۴۰ بار
 زندگی در قرآن

۱۷۷ بار
 زندگی پیامبر(ص)

۱۶۵ بار
 زندگی سالم

۱۹۹ بار
 زیبایی و بیانگری

۱۹۷ بار
 ظلم وظالم

۲۳۰ بار

درد و دلهای حجت الاسلام قرائتی  :چقدر عارف احمق داریم، استخاره کن احمق داریم



جملات زیبا حاج آقا قرائتی


درد و دلهای حجت الاسلام قرائتی در شب قدر با مردم

چقدر عارف احمق داریم،

استخاره کن احمق داریم . . .


ادامه نوشته

حکایت زیبای ميرداماد و آتش شهوت


ميرداماد و آتش شهوت


میرداماددر كتابي كه فيلسوف بزرگ، عارف عامل، علامه طباطبائي صاحب تفسير الميزان مقدمه‌اي بر آن نگاشته بود خواندم:

عباس صفوي در شهر اصفهان از همسر خود سخت عصباني شده و خشمگين مي‌شود، در پي غضب او، دخترش از خانه خارج شده و شب برنمي‌گردد، خبر بازنگشتن دختر که به شاه مي‌رسد، بر ناموس خود كه از زيبائي خيره كننده‌اي بهره داشت سخت به وحشت مي‌افتد، ماموران تجسّس در تمام شهر به تكاپو افتاده ولي او را نمى‌يابند.

دختر به وقت خواب وارد مدرسه طلاّب مي‌شود و از اتفاق به در حجره محمدباقر استرآبادي كه طلبه‌اي جوان و فاضل بود مي‌رود، در حجره را مي‌زند، محمدباقر در را باز مي‌كند، دختر بدون مقدمه وارد حجره شده و به او مي‌گويد از بزرگ زادگان شهرم و خانواده‌ام صاحب قدرت، اگر در برابر بودنم مقاومت كني ترا به سياست سختي دچار مي‌كنم . طلبه جوان از ترس او را جا مي‌دهد، دختر غذا مي‌طلبد، طلبه مي‌گويد جز نان خشك و ماست چيزي ندارم، مي‌گويد بياور . غذا مي‌خورد و مي‌خوابد.

وسوسه به طلبه جوان حمله مي‌كند، ولي او با پناه بردن به حق دفع وسوسه مي‌كند، آتش غريزه شعله مي‌كشد، او آتش غريزه را با گرفتن تك تك انگشتانش به روي آتش چراغ خاموش مي‌كند، مأموران تجسّس به وقت صبح گذرشان به مدرسه مي‌افتد، احتمال بودن دختر را در آنجا نمي‌دادند، ولى دختر از حجره بيرون آمد، چون او را يافتند با صاحب حجره به عالي قاپو منتقل كردند .

عباس صفوي از محمدباقر سئوال مي‌كند ديشب، در برخورد با اين چهره زيبا چه كردي؟ وي انگشتان سوخته را نشان مي‌دهد، از طرفى خبر سلامت دختر را از اهل حرم مي‌گيرد، چون از سلامت فرزندش مطلع مي‌شود، بسيار خوشحال مي‌شود، به دختر پيشنهاد ازدواج با آن طلبه را مي‌دهد، دختر نيز که از شدت پاكي آن جوانمرد بهت زده بود، قبول مي‌كند. بزرگان را مي‌خوانند و عقد دختر را براى طلبه فقير مازندراني مي‌بندند و از آن به بعد است كه او مشهور به ميرداماد مي‌شود و چيزي نمي‌گذرد كه اعلم علماي عصر گشته و شاگرداني بس بزرگ هم چون ملا صدراي شيرازي صاحب اسفار و كتب علمي ديگر تربيت مي‌كند .

منبع:
عرفان اسلامي (شرح جامع مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه)، جلد 8 ، حسين انصاريان .

قضاوتهاى اميرالمومنين على عليه السلام



طلاق و ازدواج

طلاقمردى نزد عمر آمده و گفت : پيش از آنكه مسلمان شوم زنم را يك بار طلاق داده ام ، و بعد از آن كه مسلمان شده ام نيز دو دفعه . (حال مى توانم با او ازدواج كنم و يا محلل لازم است ؟) عمر ساكت ماند. مرد گفت : پس چه مى گوئى ؟عمر گفت : اينجا بايست تا على بيايد.
آن شخص ايستاد تا هنگامى كه اميرالمومنين عليه السلام تشريف آورد. عمر به آن مرد رو كرده گفت : حالا مساءله ات را از على بپرس . آن حضرت در پاسخ او فرمود: اسلام منهدم مى سازد هر چيزى را كه در حال كفر واقع شده ، تو مى توانى يك بار ديگر با زنت ازدواج نمايى 

قضاوتهاى اميرالمومنين على عليه السلام


زنى كه فرزند خويش را انكار مى كرد

قضاوتهاى اميرالمومنين على عليه السلاماو كه جوانى نورس بود سراسيمه و شوريده حال در كوچه هاى مدينه گردش مى كرد، و پيوسته از سوز دل به درگاه خدا مى ناليد: اى عادل ترين عادلان !ميان من و مادرم حكم كن .
عمر به وى رسيد و گفت : اى جوان ! چرا به مادرت نفرين مى كنى ؟!
جوان : مادرم مرا نه ماه در شكم خود نگهداشته و پس از تولد دو سال شير داده و چون بزرگ شدم و خوب و بد را تشخيص ‍ دادم مرا از خود دور نمود و گفت : تو پسر من نيستى !
عمر رو به زن كرد و گفت : اين پسر چه مى گويد؟
زن : اى خليفه ! سوگند به خدايى كه در پشت پرده نور نهان است و هيچ ديده اى او را نمى بيند، و سوگند به محمد صلى الله عليه و آله و خاندانش ! من هرگز او را نشناخته و نمى دانم از كدام قبيله و طايفه است ، قسم به خدا! او مى خواهد با اين ادعايش مرا در ميان عشيره و بستگانم خوار سازد. و من دوشيزه اى هستم از قريش و تاكنون شوهر ننموده ام .
عمر: بر اين مطلب كه مى گويى شاهد دارى ؟
زن : آرى ، و چهل نفر از برادران عشيره اى خود را جهت شهادت حاضر ساخت .
گواهان نزد عمر شهادت دادند كه اين پسر دروغ گفته ، مى خواهد با اين تهمتش زن را در بين طايفه و قبيله اش خوار و ننگين سازد.
عمر به ماموران گفت : جوان را بگيريد و به زندان ببريد تا از شهود تحقيق زيادترى بشود و چنانچه گواهيشان به صحت پيوست بر جوان حد افتراء (8) جارى كنم .
ماموران جوان را به طرف زندان مى بردند كه اتفاقا حضرت اميرالمومنين عليه السلام در بين راه با ايشان برخورد نمود. چون نگاه جوان به آن حضرت افتاد فرياد برآورد: اى پسر عم رسول خدا! از من ستمديده دادخواهى كن . و ماجراى خود را براى آن حضرت شرح داد.
اميرالمومنين عليه السلام به ماموران فرمود: جوان را نزد عمر برگردانيد. جوان را برگرداندند، عمر از ديدن آنان برآشفت و گفت : من كه دستور داده بودم جوان را زندانى كنيد چرا او را بازگردانديد؟!
ماموران گفتند: اى خليفه ! على بن ابيطالب به ما چنين فرمانى را داد، و ما از خودت شنيده ايم كه گفته اى : هرگز از دستورات على عليه السلام سرپيچى مكنيد.
در اين هنگام على عليه السلام وارد گرديد و فرمود: مادر جوان را حاضر كنيد، زن را آوردند و آنگاه به جوان رو كرده و فرمود: چه مى گويى ؟
جوان داستان خود را به طرز سابق بيان داشت .
على عليه السلام به عمر رو كرد و فرمود: آيا اذن مى دهى بين ايشان داورى كنم ؟
عمر: سبحان الله ! چگونه اذن ندهم با اين كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: على بن ابيطالب از همه شما داناترست .
اميرالمومنين عليه السلام به زن فرمود: آيا براى اثبات ادعاى خود گواه دارى ؟
زن : آرى ، و شهود را حاضر ساخت و آنان مجددا گواهى دادند.
على عليه السلام : اكنون چنان بين آنان داورى كنم كه آفريدگار جهان از آن خشنود گردد، قضاوتى كه حبيبم رسول خدا صلى الله عليه و آله به من آموخته است ، سپس به زن فرمود:
آيا ولى و سرپرستى دارى ؟
زن : آرى ، اين شهود همه برادران و اولياى من هستند.
اميرالمومنين عليه السلام به آنان رو كرد و فرمود: حكم من درباره شما و خواهرتان پذيرفته است ؟
همگى گفتند: آرى .
و آنگاه فرمود: گواه مى گيرم خدا را و تمام مسلمانانى را كه در اين مجلس حضور دارند كه عقد بستم اين زن را براى اين جوان به مهر چهارصد درهم از مال نقد خودم ، اى قنبر! برخيز درهمها را بياور. قنبر درهمها را آورد، على عليه السلام آنها را در دست جوان ريخت و به وى فرمود: اين درهمها را در دامن زنت بينداز و نزد من ميا مگر اين كه در تو اثر زفاف باشد( يعنى غسل كرده باشى ).
جوان برخاست و درهمها را در دامن زن ريخت و گريبانش را گرفت و گفت : برخيز!
در اين موقع زن فرياد برآورد: آتش ! آتش ! اى پسر عم رسول خدا! مى خواهى مرا به عقد فرزندم در آورى ! به خدا سوگند او پسر من است ! و آنگاه علت انكار خود را چنين شرح داد: برادرانم مرا به مردى فرومايه تزويج نمودند و اين پسر از او بهمرسيد، و چون بزرگ شد آنان مرا تهديد كردند كه فرزند را از خود دور سازم ، به خدا سوگند او پسر من است . و دست فرزند را گرفت و روانه گرديد.

قضاوتهاى اميرالمومنين على عليه السلام


اينجا بايست تا على بيايد


طلاقمردى نزد عمر آمده و گفت : پيش از آنكه مسلمان شوم زنم را يك بار طلاق داده ام ، و بعد از آن كه مسلمان شده ام نيز دو دفعه . (حال مى توانم با او ازدواج كنم و يا محلل لازم است ؟) عمر ساكت ماند. مرد گفت : پس چه مى گوئى ؟
عمر گفت : اينجا بايست تا على بيايد.
آن شخص ايستاد تا هنگامى كه اميرالمومنين عليه السلام تشريف آورد. عمر به آن مرد رو كرده گفت : حالا مساءله ات را از على بپرس . آن حضرت در پاسخ او فرمود: اسلام منهدم مى سازد هر چيزى را كه در حال كفر واقع شده ، تو مى توانى يك بار ديگر با زنت ازدواج نمايى

قضاوتهاى اميرالمومنين على عليه السلام


تدبيرطلاق

مردى نزد اميرالمومنين عليه السلام آمد و گفت : مقدارى خرما جلويم بود، ناگهان زنم پيشدستى كرده دانه اى از آنها برداشته در دهن انداخت پس من سوگند ياد كردم كه خرما را چه بخورد و چه بيرون بيندازد طلاق باشد.
امام عليه السلام به وى فرمود: نصفش را بخورد و نصفش را بيندازد، در اين صورت تو از سوگندت خلاصى يافته اى

قضاوتهاى اميرالمومنين على عليه السلام

بى وفائى دنيا


قضاوتهاى اميرالمومنين على عليه السلامدر اغانى آورده : عبدالله بن ابى بكر به همسر خود عاتكه باغستانى بخشيد تا پس از مرگ او ازدواج ننمايد، پس ‍ هنگامى كه عبدالله بر اثر تيرى كه در طائف به او رسيد از دنيا رفت ، عمر عاتكه را خواستگارى كرد عاتكه جريان را به عمر گفت ، عمر به او گفت : حكم مساءله را بپرس ، عاتكه از على عليه السلام سوال كرد، آن حضرت به او فرمود: باغستان را به اهلش برگردان و ازدواج نما؛ عاتكه چنين كرد و با عمر ازدواج نمود 

ازدواج با دختر ثروتمندترین آدم شهر

روزی محمد (ص )از اصحاب صفه می گذشتازدواج
(اصحاب صفه گروهی از مسلمانان فقیر بودند که به دستور پیامبر ص در مسجد به سر می بردند تا آن که به پیامبر ص وحی شد که مسجد جای سکونت نیست اینها باید در خارج از مسجد سکونت کنند پیامبرص  در خارج از مسجد محلی را آماده کرد و در آن سایبانی ایجاد کرد به آن صفه میگفتند و فقیرانی که در آن سکونت داشتند به اصحاب صفه معروف بودند)
جیبر را دید
فردی سیاهپوست ، کوتاه قد ، زشت رو
به وی گفت چرا ازدواج نمیکنی؟
جیبر که از این حرف پیامبر ص سخت شگفت زده شده بود گفت:
یا رسول الله چه کسی حاضر است دخترش را به من بدهد؟ من که نه مال دارم نه جمال ، نه حسب دارم نه نسب ، چه کسی دخترش را به من میدهد. کدام دختر ، همسر سیاه پوست بدشکل و فقیری مثل من میشود؟
پیامبرص  به ایشان فرمود : ای جبیر خداوند به وسیله ی اسلام ارزش انسانها را عوض کرد بسیاری افراد در دوره ی جاهلیت بالا بودند و اسلام آنها را پایین کشید ، بسیاری در دوره ی جاهلیت خوار و ذلیل بودند و اسلام آنها را ارزش و منزلت داد.
امروز همه ی مسلمانان با هم برابر و برادرند و...
رسول خدا ص با این جملات جیبر را از اشتباه خود بیرون آورد و به وی پیشنهاد کرد که دختر زیاد بن لبید را که از ثروتمندان مدینه بود ، از وی خواستگاری کند!
بر روی ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه نوشته